ناخدا و ماهیگیر

ناخدا و ماهیگیر

ناخدای هوشیار یک کشتی کوچک مجبور بود در امتداد ساحل دریایی که نمی شناخت حرکت کند، بنابراین او تلاش کرد تا یک ناخدای آشنا به آنجا برای راهنمایی پیدا کند. او کنار یکی از بندرهای کوچکی که کشتی اش توقف کرد ایستاد؛ و یک ماهیگیر محلی چون به پول احتیاج داشت طوری وانمود کرد که یک ناخدای کشتی ماهر است. ناخدا او را سوار کشتی کرد و به او اجازه داد تا بگوید کشتی را به کجا براند.
بعد از نیم ساعت ناخدا گمان کرد که ماهیگیر واقعا نمی داند چه کار دارد می کند یا به کجا می رود پس به او گفت: “آیا تو مطمئنی که ناخدای ماهر هستی؟”
ماهیگیر جواب داد:”بله.” “من هر سنگ این بندر از کنار دریا را می شناسم.” ناگهان صدای پاره شدن از زیر کشتی آمد. سرانجام ماهیگیر افزود:”و این یکی از ان سنگهاست .”

0%

در صورت تمایل به این پست امتیاز دهید

User Rating: Be the first one !

درباره‌ی حمید میاحی

حمیدمیاحی هستم.چند سالی است که در زمینه وردپرس کار میکنم.به مطالعه هم علاقه زیادی دارم و این وبسایت را راه اندازی کردم تا منبعی باشد از داستان های خواندنی کوتاه که زیاد زمان بر نیست و برای کسانی است که مشغله کاری مثل من به انها اجازه و وقت مطالعه نمی دهد.لطفا در صورت رضایت و تمایل در زیر داستان ها کامنت بگذارید.

همچنین ببینید

چنگيزخان و شاهين

چنگيزخان مغول و شاهين

يک روز صبح، چنگيزخان مغول و درباريانش براي شکار بيرون رفتند. همراهانش تير و کمانشان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *