مــــجـــــســـــمـــه حضرت داوود

مــــجـــــســـــمـــه

مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.
اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.
روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.
از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.

پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: من همين الان در حال كار كردن هستم!. و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!

 

در صورت تمایل به این پست امتیاز دهید

User Rating: Be the first one !

درباره‌ی حمید میاحی

حمیدمیاحی هستم.چند سالی است که در زمینه وردپرس کار میکنم.به مطالعه هم علاقه زیادی دارم و این وبسایت را راه اندازی کردم تا منبعی باشد از داستان های خواندنی کوتاه که زیاد زمان بر نیست و برای کسانی است که مشغله کاری مثل من به انها اجازه و وقت مطالعه نمی دهد.لطفا در صورت رضایت و تمایل در زیر داستان ها کامنت بگذارید.

همچنین ببینید

یک ساعت ویژه

یک ساعت ویژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *